معشوق اگر عاشق شود/ قسمت هشتم

داستان عاشقانه دانشجویی است که مسیر تحول افرادی از قشر خاکستری در طی مسیری شهدایی بیان می کند. همراه با چاشنی طنز و ادبیات محاوره ای دانشجویی اما در فضایی سنگین.


ضمن عذرخواهی بابت تاخیر در انتشار هفتگی، ان شاالله هر هفته یک قسمت از مجموعه رمان «معشوق اگر عاشق شود» به عنوان تولیدات دانشجویی ارائه می شود. این رمان به قلم خانم زینب عسکری یکی از فعالان دانشجویی اهل قلم استان کرمان به رشته تحریر درآمده است.

 

ﻗﺴﻤﺖ هشتم

‌موندم این خبرو چجوری به حاج خانم برسونم که سال ها چشم انتظاره٬ اصلا نمیدونم واکنش شون چی باشه.

نمی دونم قلب کم طاقتش٬ تاب این لحظه رو داره یا نه؟ نمی دونم به آبجیم چی بگم٬ اون که شبی نبوده توی اینهمه سال با عکس بابام حرف نزنه و بخوابه.چشماش به در بوده و گوشش به زنگ تلفن که خبری از بابارضا برسه بهش.

حاجی که محو حرفای آقا مجید شده بود٬ چشماش از شادی برق زد و با یه بغضی گفت: «بالاخره داره میاد رفیق نیمه راه. قرارمون این نبود اینکه بدون هم باشیم همه عملیات ها رو باهم میرفتیم اماخب اون شب...»

دیگه نتونست چیزی بگه.

- خب حاج آقا اگه خدابخواد داره بابام میاد.

و یه آهی غرق شوق کشید

- دیگه می تونم بگم کسیو دارم که وقتی پرم برم پیشش سرمو بذارم رو شونش و خودمو خالی کنم آره بابام داره میاد. خب عاغا مجید من٬ خوش خبر باشی پسرم حالا کی قراره بریم شناسایی؟ قراره تو همین چن روز خبرم کنن. بی قرار اون لحظه ام٬ نمی دونم‌ چی بگم به بابام از چی از کی؟ از آدمایی ک زخم زبونشون سهم قلبمون بوده از اونایی که اشک مون رو بغض مون رو دیدن اما باز به غم مون خندیدن دلم میخاد هوار بکشم این بغض چن ساله رو ..

دستشو به موازات پرده اتاق گرفت و اونو کنار زد غرق گلای توی حیاط بود ‌که ..


ادامه دارد ...

ارسال نظر


captcha