بانوی دانشجویی که به تازگی حجاب برتر را برگزیده است؛

چادرم را از حضرت زهرا(س) هدیه گرفتم/ با شهدا عهد بستم از چادر حضرت زهرا(س) حفاظت کنم

حجاب در هر دینی حافظ ارزش زن و نشان دهنده شخصیت و حیایی فرد است.


به گزارش پایگاه اطلاع رسانی سازمان بسیج دانشجویی: حجاب واژه‌ای است که از بدو انقلاب تا به امروز در کشور ما ایده‌‌پردازی‌های متفاوتی در مورد آن صورت گرفته است. گروهی موافق داشتن حجاب کامل در کشور بودند و عده‌ای هم با این نوع پوشش از ریشه مشکل دارند و اعتقاد دارند چیزی به عنوان حجاب در جامعه ایرانی نباید اجباری باشد و از این رو همیشه در مورد این مسئله تعارضاتی وجود داشته است.

در راهیان‌نور دانشجویی دانشگاه‌های استان قزوین خبرنگار بسیج دانشجویی متوجه حضور یک بانوی دانشجو که به تازگی چادری شده است می شود در همین راستا به سراغ این بانوی جوان می رود تا دقایقی را با او به گفت‌وگو بپردازد.

اولین بار است که به شلمچه آمده است در واقع برای بستن عهد و پیمان با حضرت زهرا(س) و شهدا به اینجا سفر کرده است.

سارا شیرخانلو دانشجوی دانشگاه آزاد اسلامی تاکستان می‌گوید از خانواده مذهبی نبودم، خیلی اعتقادی به نماز و روزه نداشتم به همین خاطر یکی در میان نماز میخواندم و خیلی پایبند به این مسائل نبودم.

دانشجوی 19ساله دانشگاه آزاد اسلامی تاکستان که به تازگی چادر را به‌عنوان حجاب برتر برگزیده است از چگونگی تصمیم‌گیری‌اش برای انتخاب این مسیر برایمان می‌گوید: شب‌های احیا بود برای مراسم احیا با مادر به مزار شهدا رفته بودم، مداح شروع کرد به گفتن فضایلی از حضرت زهرا(س)، یکدفعه چیزی بیان کرد که خیلی دلم شکست و منو به فکر واداشت، گفت: می‌دونید این مادری، این حضرت زهرا(س)، این بی بی بی حرمی که میگویند این همه سختی کشیده است شما فکر می‌کنید مگر چند سال داشت؟ یک پیرزن بود؟! ولی نه، اینطور نیست ایشون فقط 18 سال داشت. بعد یکدفعه دلم خیلی شکست با خودم گفتم من که الان 17سالم است و ایشون فقط یک سال از من بزرگتر بودند.

گرفتن حاجات از حضرت‌زهرا(س)

از آن شب به بعد یک حس عجیب و نزدیکی با حضرت زهرا(س) داشتم و به فکر فرو می‌رفتم و با خودم می‌گفتم چقدر خوب است که آدم یه مادری هم سن و سال خودش داشته باشد، بعد همانجا گفتم یا زهرا شما مادر منی امشب از شما یه خواسته ای دارم! یکی از خواسته‌هایم در آن شب در هیئت و در کنار مزار شهدا به ایشان گفتم، بعد از گذشت چهار ماه از آن روز عینا همان خواسته‌ای که از حضرت زهرا(س) خواسته بودم برایم اتفاق افتاد. اولش خیلی خوشحال بودم نمی‌گفتم این حاجتم را گرفتم یه جورایی داشتم انگار سهل انگاری میکردم و با این اتفاق زیاد به من جرقه وارد نشد تا گذشت محرم سال 95 شد و به صورت اتفاقی به یک هیئتی رفتم که اسمش به اسم حضرت زهرا بود.

شب شهادت حضرت علی اصغر علیه‌السلام بود تنها در خانه بودم و مداحی گوش میکردم دلم خیلی شکست، محرم آن سال تصمیم گرفتم چادر بخرم. دوستانم با چادر خریدن من مخالف بودند و میگفتند برای چه میخواهی برای ده شب محرم چادر بخری و سرت کنی؟! من گفتم نه من خیلی دوست دارم که چادر سر کنم و ببینم چه شکلی میشوم و با چادر به هیئت و عزاداری بروم.

آن شب دوباره از حضرت زهرا(س) یک خواسته ای رو درخواست کردم و گفتم یا زهرا به 18سالگی‌ات قسمت میدهم 18بسته نمک به نیت 18سالگی نذر میکنم که این خواسته و حاجت دلم برآورده شود به فردا یا پس فردا نکشید که خواسته‌ام را گرفتم و نذرم را در تاسوعا و عاشورا پخش کردم.

به شوق چادرم هیئت می‌رفتم

بعد از دهه اول محرم آن سال دهه دوم را هم هر شب به هیئت میرفتم در صورتی که سالهای گذشته اینطور نبود فقط دهه اول محرم را در مراسم عزاداری حضرت اباعبدالله الحسین علیه‌السلام شرکت میکردم. در اصل به شوق چادرم هر شب هیئت میرفتم و در مراسم عزاداری اباعبدالله الحسین(ع) شرکت میکردم و هر شب که چادرم را سر میکردم و میرفتم جلوی آئینه، هی با خودم میگفتم چقدر با چادر قشنگتر شدم، چقدر چادر بهم میاد و یک دفعه با خودم فکر کردم که اگر چادری بشوم چقدر خوب میشود و چندین ماه این چادری شدنم توی زبون من چرخید.

 وقتی میرفتم بیرون یه خانم چادری که می دیدم زیرلب با خودم میگفتم ببین چقدر خانم‌های چادری قشنگ هستند و خلاصه هی با خودم کلنجار می‌رفتم و با خودم میگفتم، یعنی میتونم سرش کنم؟ نکنه یه موقع خسته شوم و این چادری که مقدس هست و حرمت دارد را کنار بذارم. چون معتقدم بودم چادر حرمت بسیاری دارد و اصلا خوب خوب نیست که چادر سر کنی و بعد از مدتی کنار بگذاری!

 به همین خاطر می‌ترسیدم، تصمیم گرفتم بیشتر در مورد حجاب تحقیق کنم از صفحات مجازی دختران باحجاب تا وصیت‌نامه‌های شهدا که به خاطر ناموس و حفظ ارزشهای دین و اسلام رفتند

توی این مدت هم در فضای مجازی صفحات دخترهای محجبه رو چک می کردم و مطالب شان رو میخواندم و راجب  حجاب و وصیت‌نامه‌های شهدا مطالعه کردم که شهدا به خاطر ناموس، و حفظ ارزشهای دین و اسلام رفتند اینکه اسلام برای زن چقدر احترام و ارزش قائل است و چقدر از انسانهای خارجی با اینکه آزادی دارند ولی با این حال مسلمون میشوند و حجاب را انتخاب می کنند و یا کسانی هستند وقتی با چادرشان میروند خارج از کشور حاضر نمیشوند حجابشان را از سرشان دربیاورند.

حجاب در هر دینی حفظ ارزش زن هست

من معتقدم حجاب فقط برای دین اسلام نیست و بلکه حجاب در هر دینی حفظ ارزش زن هست چیزی که با عقل و منطق جور درمی‌آید. "حجاب در واقع باعث امنیت زن می شود و بیشتر از آنکه به تنت اهمیت دهند به طرز تفکر،شخصیت و حیایی که داری اهمیت داده شود". وقتی این مطالب رو میخوندم لذت میبردم و برنامه از لاک جیغ تا خدا رو هم نگاه می کردم و می‌دیدم دخترهایی که متحول شده بودند.

یک روز در اتاقم نشسته بودم یک دفعه به فکر فرو رفتم و با خودم گفتم من هر وقت از حضرت زهرا(س) چیزی خواستم حاجتم برآورده شده است آنوقت من بی اعتنا هستم! مهر حضرت زهرا خیلی افتاد تو دلم طوری که رفیق و مونس و مادر 18ساله ام شد حس میکردم خیلی راحتر حرفهایم را میتوانم بهشون بگم و احساس میکردم منو درک میکنند.

برای چادری شدنم تولد گرفتم

بالاخره تصمیم گرفتم چادری شوم! مردادماه 96 که روز تولدم بود تولد گرفتم و انگار دوباره متولد شده باشم از آن به بعد چادری شدم و در دفتر خاطرات تولد چادری شدنم را ثبت کردم (سارا تولد چادری شدنت مبارک)! در صفحه دیگرش نوشتم؛ من فردا میخواهم بروم دانشگاه خیلی استرس دارم که دوستانم چه برخوردی با سارای چادری خواهند داشت.

دعوت‌نامه‌ای از طرف شهید

همین طور که کانالهای فضای مجازی را می گشتم یک داستانی را از شهید ابراهیم هادی خواندم که توی مسابقه کُشتی رقیبش به ابراهیم هادی میگوید مادر من در این ورزشگاه نشسته است میدانم که شما میبرید ولی اگه میتوانید نگذارید من پیش مادرم شرمنده شوم و شهید هادی به احترام مادر رقیبش از قصد میبازد که رقیبش ببرد تا مادرش شاد شود؛ شیفته از خودگذشتگی این شهید شدم وهمان لحظه اشک در چشمام حلقه زد. زیر آن متن نوشته شده بود شما از طرف شهید به این کانال دعوت شدید، وارد کانال شدم و بعدش رفتم دنبال اطلاعات بیشتر از شهید هادی و فهمیدم که شهید مفقود‌الاثر در فکه هست و... بعدش با خودم گفتم من که این راه را انتخاب کردم و شنیده بودم بچه مذهبی‌ها یه رفیق شهید دارند، به شهید هادی گفتم شما رفیق(برادر) شهید من باش.

 اولین بار است که به راهیان نور آمدم. یک چیزهایی قبلا از راهیان‌نور و شلمچه شنیده بودم و امسال هم خیلی تنها بودم. به داداش ابراهیم (شهید هادی) گفتم اگر منو لایق میدانی دعوتم کن که بیام راهیان نور. هیچ کسی از دوستانم هم نبودند که من را در این سفر همراهی کنند و قرار هم نبود قبل از عید بیایم. بعد که به صورت اتفاقی پوستر راهیان نور را در دانشگاهمان دیدم و رفتم دفتر بسیج و ثبت نام کردم و دوستان بسیجی پیدا کردم و الانم با آنها همسفر شدم.

بعد از ثبت نامم در راهیان نور متوجه شدم راهیان نور مصادف با ولادت حضرت زهراست و خیلی خوشحال بودم که در تولد حضرت زهرا(س) و به دعوت شهید ابراهیم هادی به این سفر دعوت شدم . وقتی رفتیم فکه محل شهادت شهید هادی، من تو اتوبوس به دوستانم گفتم که من به دعوت شهید هادی اینجا آمدم، وقتی برگشتیم تو اتوبوس دوستانم دوان دوان آمدن به سمت من و در حالی که نفس، نفس می‎زدند گفتند سارا مژدگانی بده! با تعجب گفتم چی شده مگه؟! گفتند کتاب شهید ابراهیم هادی رو گذاشتند روی صندلی‌ها، اول فکر کردم فقط رو صندلی من گذاشتند بعدش متوجه شدم هدیه‌ای از طرف کاروان بوده است ، حس خیلی خوبی داشتم انگار این شهید داشت منو می‌دید، آن لحظه قشنگ حسش کردم و الانم خیلی خوشحالم که این راه را انتخاب کردم و چادری شدم.

حرف آخر؛

برایم دعا کنید که در این راه ثابت قدم باشم.

انتهای پیام/

ارسال نظر


captcha
آخرین اخبار